تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

دلم رو گره زدم به پنجره ات دارم می رم...

بالاخره بعد از ۲۰ سال به پابوس امام رضا رفتم تا تمام حرفهای توی دلم را بزنم... هیچ وقت فکر نمی کردم که اینقدر آروم بشم

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 21:4 توسط دیوانه |

حضور در سرویس سیاسی یک روزنامه معتبر همیشه برای من پر از هیجان بوده اما وقتی تو اوج فعالیتهای انتخاباتی یک اس ام اس به دستت می رسه که کل مسیر زندگیت عوض می شه دیگه حالت از زمین و زمان بهم می خوره... ای کاش دستم می رفت تا کمی سیاسی بنویسم تا شاید آمیخته شدن با این فضای لجن آلود سیاست کمی از خاطراتت را فراموش می کردم و مثل همه ذهن ها کثافت می شدم... چه تلخ است نداشتنت در اوج روزهای هیجان...

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت 21:20 توسط دیوانه |

ساعت ۱:۰۳ بامداد

تنها خاطره ی عکسهایت برایم باقی مانده است

با لباس قرمز و آبی و سفید

و خنده هایی که در عکسها رنگی تر از همیشه است

چه کنم با دلتنگی های وقت و بی وقت؟

که شعرهایم هنوز طعم تو را می دهند

می دانم که می دانی...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 1:10 توسط دیوانه |

اين روزها يك گمشده دارم. يك گمشده دوست داشتني... يك گمشده اي كه مي دونم كجاست... اما نمي دونم چي فكر مي كنه... اون هم يك گمشده داره... شايد من گمشده اش باشم... شايد هم يكي ديگه... شايد من گمشدم توي قلبش... شايد هم هر دو گم شديم و داريم دنبال هم مي گرديم... من كه از دلش خبر ندارم. شايد هم دنبال من نگرده... چه مي دونم... فقط مي دونم كه چشم انتظارشم... انتظاري كه چند ماه اما يك عمر مي گذره... انتظاري كه مي تونه يك شروع باشه و شايد هم يك پايان... و من و او مانده ايم در اين قايم باشك زندگي...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23ساعت 18:44 توسط دیوانه |

دیشب حول و حوش ساعت ۱۰:۳۰ شب جمعه وقتی که داشتم از روزنامه به خانه بر می گشتم داخل کوچه محل زندگیمان در شرق تهران با دو نفر موتور سوار مواجه شدم که وسط کوچه ایستاده بودند. قضیه کمی بو دار بود به همین خاطر کیف دستیم را که پر از مدارک محرمانه و شماره تلفنهای افراد مهم کشور بود را محکم در دستم فشار دادم و با احتیاط به راهم ادامه دادم. کمی که نزدیکتر شدم دیدم که احساسم درست تشخیص داده بود و این افراد زور گیر بودند. یکی از آنها با چاقو به سمت من حمله ور شد و قصد گرفتن گوشی موبایلم و کیف دستیم و کیف پولم را داشتند. خواست خدا و کمی تسلط به اوضاع باعث شد که با آنها درگیر شوم و یکی از آنها که چاقو داشت را به زمین بزنم و موقعیت خودم را برای فرار محیا کنم اما از شانس بد من موقع دویدن پایم پیچ خورد و من هم نقش بر زمین شدم. در این حال بود که پسر چاقو به دست از جای خود بلند شده و دوباره به سراغ من آمد اما این بار عصبانی تر. در این لحظه بود که شروع به داد و فریاد کردم و همسایه ها هم که از قضیه با خبر شده بودند از پنجره خانه شروع به فریاد زدن کردند و باعث ترس زور گیرها شدند. من که باز فضا را محیا دیدم از جا بلند شدم و شروع به فرار کردم اما مثل اینکه دست بردار نبودند و بازهم برای گرفتن وسایلم شروع به تعقیب من کردند اما خوشبختانه با رسیدن به خیابان اصلی به یکی از مغازه ها پناه بردم و توانستم خودم را نجات بدهم. خدا را ۱۰۰ هزار مرتبه شکر که نه اتفاقی برای خودم افتاد و نه برای وسایلم چون اگر برده بودند هم من و هم یک نفر دیگر بد بخت می شد چرا که اطلاعات بسیار حساسی در گوشی موبایل خودم داشتم. اما چند نکته در خصوص این قضیه. جالب است بدانید این اتفاق دقیقا زیر پنجره خانه خودمان اتفاق افتاد یعنی جلوی منزل خودمان هم امنیت نداریم. دوم براداران زحمت کش نیروی انتظامی با حرف مانع از طرح شکایت من علیه آنها شدند. سوم واقعا با توجه به شغل حساس من(خبرنگاری) چه تضمینی برای اسناد و مدارک و جان ما خبرنگاران وجود دارد و چه کسی مسئول جان ماست؟ چهارم با توجه خلوتی بیش از حد کوچه محل زندگی ما و سابقه زورگیری های مختلف در این کوچه و اطلاعات مکرری که ما به نیروی انتظامی دادیم چرا این کوچه همچنان محل وقوع جرم است و نظارتی بر روی آن نیست؟ پنجم طرح امنیت اجتماعی به کجا رسید؟

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/02/05ساعت 17:8 توسط دیوانه |