تابلو های رنگارنگ خیابان جمهوری را به من نشان داد. انواع و اقسام تبلیغات فرنگی.
گفتم :" پدر جان نگاه کن. هرچی جنس خارجی بود ریختن تو مملکت ما. جماعت ما هم که از خدا خواسته یه مصرف کننده.همین"
خندید. نگاه تلخی به من کرد. گفت" پسر تو که باید فکرت خیلی بهتر کار کنه. تمام این مرزهای جغرافیائی قرار دادی است که ما از برادران خواهران خود دور بمونیم. فقط همین. تمام ما فرزند آدم هستیم و در دهی به نام کره زمین زندگی می کنیم. دیگر سفید سیاه زرد سرخ معنی نداره. ما یک جنس برای برادران ژاپنی خود درست می کنیم.انها هم یک جنس برای ما.
دیگر بین من و تو و او تفاوتی نسیت.همه متولد یک ده هستیم و فرزند یک نفر.
حالا نگاه کن که کفتار ها برای پابرجا نگه داشتن این مرزها برای نرسیدن به هم چگونه شکم همدیگر را می درند."
تمام شد وقتی که معنی حرف را فهمیدم پیرمرد دیگر در کنارم نبود. حالا در فکرم فقط کفتارهائی است که شکم من و تو را برای قدرت می درند. جنسی بنجول و مندرس که برای هیچ کس باقی نمانده است.

|