نگاه سنگینت را نمی خواهم. در آن هنگام که هزاران چشم بر سوی من افتاده است.
نگاه سنگینت را نمی خواهم در آن هنگام که اشک هایم گونه هایم را می شوید.
نگاهت را نمی خواهم در آن هنگام که هر بیننده ای چشم بر آسمان دارد.
نگاهت را نمی خواهم در آن هنگام که از پشت هزاران شیشه بر سوی من افتد.
نگاهت را زمانی خواستم که در پهنای وجودم درد بی تو بودن را احساس کردم.
نگاهت را در آن وقت می خواستم که حتی خدا هم سر یاری با ما نداشت و آن دم که هر خون جگر خورده ای دست بر آستان حق دراز می کرد.
نگاهت را نمی خواهم.نگاهت را نمی خواهم.
هم اکنون وقت آن است که برخیزم ز جایم و پایم را به سوی راه دیگر بردارم.
دریغا که از تو دیگر ندائی در دل ندارم.
نگاهت را نمی خواهم. نگاهت را نمی خواهم.

|