سر دوراهی گیر کردم. نمی دونم یه شور عجیبی تو دلم هست... چند روز پیش برای یکی از همکارام که نمی شناختمش نوشتم چرا شما اینقدر علاقه دارید که دولت و ملت را به چالش بکشید؟؟؟بهتره که اول از همه خودتون رو به چالش بکشید. به قول معروف یه سوزن به دیگران بزن یه جوال دوز به خودت... اما هنوز چند روز نگذشته بود که جوابم رو داد. البته نه اون همکاری که نمی شناختمش.بلکه گذر روزگار جوابم رو داد. نشستم کلی فکر کردم. گفتم ناسلامتی دیگه ۳سال شده که خبرنگاری.تازه آکادمیک هم داری ارتباطات می خونی...تا کی می خوای این همه نسبت به حواشی روزگار و آنچه که در کنار تو اتفاق می افته بی توجه باشی...دیدم خدائیش دارم درست فکر می کنم...تصمیم گرفتم که از این به بعد روند وبلاگ رو عوض کنم...می خوام یه جور دیگه بنویسم.یه جور جدید.هنوز ننوشتم که ببینم چه جوری.آخه من معمولا می نویسم بعد می فهمم که چه جوری نوشتم... البته شعر رو هم دوست دارم اما نه برای اینکه قالب کلی وبلاگ رو به شعر اختصاص بدم... راستی دیوانه سومین وبلاگ من هست. دوتا وبلاگ قبلی رو فیلتر کرده بودند. امیدوارم که این وبلاگ فیلتر نشه... خوب دیگه این اثرات بلوغه...بلوغ فکری رو می گم... می خوام از همین جا بگم: خداحافظ دوران خوب بی خیالی. سلام دوران بد ...
محتاج دعا.ارادتمند شما. جعفر تکبیری

|