امروز توسط الهه(زندگی زیبا) به بازی شب یلدا خبرنگارها دعوت شدم. خیلی خوشحال هستم که بالاخره جامعه مطبوعاتی توانستند در یک مورد بر روی مردم تاثیر مثبت بگذارند گرچه یه مقدار خیلی کمی این بازی تحریف شده است.
اساس بازی به این شکل هست که هرکس 5مورد از خصوصیات، خاطرات و اتفاقاتی که توی زندگیش افتاده و کمتر کسی از این اتفاقات اطلاع دارد را بازگو می کنه و در پایان هم 5نفر دیگر از دوستان خود را به بازی دعوت می کنه.
اما در خصوص خودم باید بگم:
1- من به شدت از پرندگان می ترسم یا نفرت دارم. نمی دونم(به جز جوجه). البته باید این توضیح رو بدم که این ترس فقط شامل پرندگان هست و از هیچ حیوون دیگه ای نمی ترسم و به راحتی با اونها زندگی می کنم. حتی حیووناتی مثل موش و حشراتی مثل سوسک که همه به نوعی از اونها می ترسن.
2- بچه که بودم دوچرخه سواری یاد نمی گرفتم. تقریبا 1سال بود که دوچرخه داشتم اما هرکاری می کردم نمی تونستم سوارش بشم. البته حاضر هم نبودم که پدرم چرخهای کمکی به دوچرخه ببنده. تا اینکه بالاخره یه روز نمی دونم چی شد که شانسی تونستم سوار دوچرخه بشم.
3- من از ارتفاع می ترسم. البته ارتفاعات بلند. هواپیما که سوار می شم هیچ وقت کنار شیشه نمی شینم و تا وقتی که هواپیما فرود بیاد کل قرآن رو قرائت می کنم. یه دفعه که برای بازدید از روند پیشرفت کار در برج میلاد تهران به این برج رفته بودیم و با اصرار بچه های خبرنگار، ما رو تا طبقه آخر تجهیزات فلزی برج بالا بردند، حالم بد شد و هر لحظه احساس می کردم که دارم از اون بالا، می افتم.
4- عاشق مسافرت هستم و تحت هیچ شرایطی نمی تونم به پیشنهاد مسافرت "نه" بگم. یه دفعه قرار بود که با بچه ها بریم "ماسوله". صبح که از خواب بلند شدم و قصد رفتن داشتم، دیدم قلب مادرم گرفته و حالش خیلی بده. من زیاد توجه نکردم و رفتم. چند روز بعد که ما از ماسوله رفته بودیم و تو آستارا بودیم برادرم زنگ زد و گفت: "دیروز مامان عمل قلب داشت". خودتون حس من در اون لحظه را درک کنید.
5- زمانی که هنوز دانشجو نبودم و عشق دانشجو بودن رو داشتم سوار اتوبوس شدم و کنار یه نفری نشستم که حدودا 30 ساله بود. نمی دونم که چی شد بحث ما گل کرد و از همه دری صحبت کردیم. من هم طبق معمول مواضع روشن فکری اتخاذ کردم و خودم رو یه روشن فکر به تمام عیار جلوه دادم. طرف که از لحن صحبت من خوشش اومده بود از من پرسید: شما دانشجوی کجا هستید؟ من هم چون دانشجو نبودم به دروغ گفتم دانشجو ارتباطات دانشگاه علامه. بک دفعه دیدم که مردک مثل برق از جا پرید و یه نگاه به صورت من کرد و گفت: اه ه ه. من هم تو علامه ارتباطات می خونم اما اصلا تا به حال ندیدمت. تو این لحظه بود که رنگم مثل گچ دیوار شد. از جا بلند شدم و گفتم: خوب دیگه من باید برم. از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم. بعدا تو دانشگاه می بینمت.
بعدش بلند داد زدم: "آقا ایستگاه نگه دار". هنوز 15 ایستگاه دیگه تا خونه باقی مونده بود.
خوب گرچه این فقط یه بخش کوچیک از حرفهای نگفته من بود اما کلی حرف دیگه مونده که فقط بین خودم و خدا هست.
من هم علی جورابچی، اشکان آوازه طلب، روشن نوروزی، الناز صفات و فرید مدرسی را به دعوت می کنم تا به بیان حقایق زندگی بپردازند.

امروز به خاطر برخی از مسائل مجبور شدم ۲تا مطلب در وبلاگ بذارم. قصد دارم تا چند روز مطالبی تحت عنوان عادت می کنیم در وبلاگم بذارم.
مثل ستاره در سايه سار صبح
پا به پاي رفتن و نرفتن...
مثل ابر كه ميل بارش دارد!
مثل گل كه تشنه عطر افشاني است...
ما رها شديم
كه اين خود اتفاق است
آن لحظه سر زدن از خويش!!!
دل تنگ نيستم
نه...
عادت مي كنيم
|