سفر که می روم آرام می شوم. آنقدر آرام که تمام مشکلات زندگی در پله اتوبوس تهران جا می گذارم و زمان بازگشت آنها را همان جا پیدا می کنم. سفر که می روم عاشق می شوم. عاشق طبیعت و همسفرهایم. سفر که می روم... و باز هم موعد سفر فرا رسید. سفری متفاوت. عجیب تر از همه سفرهایی که تا به حال رفته ام. بار و بندیل خودم را برای این سفری طولانی بسته ام و لحظه شمار زمان رفتن را در مقابل خود قرار دادم تا ثانیه ها را تک به تک بشمارم و خود را برای حرکت آماده نگه دارم. گرچه در طول زندگی بارها مسافرت کردم و تمامی تجربه های زندگی را مدیون این سفرهای مکرر می دانم اما این سفر برای من طعم دیگری دارد چراکه به هیچ وجه دلم به این رفتن رازی نیست. این بار مشکلات را با خود همراه می کنم و عاشقی را هم کنار می گذارم... چون اجبار در کار است و قلبم اینجا در تهران... پس مجبورم به این سفر، می روم که کاشته هایم را درو کنم، می روم... برای آخرین بار و حال که نوبت سفر فرا رسیده تصمیم گرفتم که از همه دوستان عزیز طلب حلالیت و بخشش کنم تا با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار پا در این سفر قرار دهم. علاوه بر این باید اعلام کنم که تا چند وقت وبلاگ یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین به روز نخواهد شد و من در حسرت دید و بازدیدهای وبلاگی باقی خواهم ماند. البته اگر در میانه سفر به کامپیوتر دسترسی پیدا کنم حتما از سفرم و خاطراتش برای شما خواهم نوشت و در غیر این صورت در زمان بازگشت مطالبم را که در دفترچه خاطرات کوچکم یادداشت خواهم کرد به وبلاگ منتقل خواهم کرد.
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده ناخورده در رگ تاک است

تا اطلاع ثانوی خدا نگهدار
|