باز هم خواهم خندید، به تو، به خود و عشق کودکانه ای که سالها در سینه ام مبحوس بود
باز هم خواهم خندید، به آن دم که آوایت پیچید در سینه ام و سرشار شدم از احساس
باز هم خواهم خندید، به لحظه ای که وجودم را باور نکردی و عشق که همچون سیب در مقابلت قرار دادم، به ثانیه ای که نخواستی عطرش را در آغوش بگیری، خواهم خندید
باز هم خواهم خندید، به لحظه لحظه یلدای کوتاه باهم بودنمان و جائی که پایان است بر من
باز هم خواهم خندید، به همه چیز، خواهم خندید، به همه چیز، خواهم خندید
اگر زندگی مجالی دیگر داشته باشد که نبود تو پایان عمر من است...

بازهم طبع شعرم گل کرد. باز هم عاشقم... |