اگر مي خواهيد با وبسايت ما تبادل لينک کنيد لينک ما را با نام " یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین " قرار دهيد و در بخش تماس با ما و يا نظرات لينک خود را قرار دهيد.
اين روزها يك گمشده دارم. يك گمشده دوست داشتني... يك گمشده اي كه مي دونم كجاست... اما نمي دونم چي فكر مي كنه... اون هم يك گمشده داره... شايد من گمشده اش باشم... شايد هم يكي ديگه... شايد من گمشدم توي قلبش... شايد هم هر دو گم شديم و داريم دنبال هم مي گرديم... من كه از دلش خبر ندارم. شايد هم دنبال من نگرده... چه مي دونم... فقط مي دونم كه چشم انتظارشم... انتظاري كه چند ماه اما يك عمر مي گذره... انتظاري كه مي تونه يك شروع باشه و شايد هم يك پايان... و من و او مانده ايم در اين قايم باشك زندگي...
دیوانه
چهارشنبه 1388/02/23
چه کسی مسئول جان ماست؟
دیشب حول و حوش ساعت ۱۰:۳۰ شب جمعه وقتی که داشتم از روزنامه به خانه بر می گشتم داخل کوچه محل زندگیمان در شرق تهران با دو نفر موتور سوار مواجه شدم که وسط کوچه ایستاده بودند. قضیه کمی بو دار بود به همین خاطر کیف دستیم را که پر از مدارک محرمانه و شماره تلفنهای افراد مهم کشور بود را محکم در دستم فشار دادم و با احتیاط به راهم ادامه دادم. کمی که نزدیکتر شدم دیدم که احساسم درست تشخیص داده بود و این افراد زور گیر بودند. یکی از آنها با چاقو به سمت من حمله ور شد و قصد گرفتن گوشی موبایلم و کیف دستیم و کیف پولم را داشتند. خواست خدا و کمی تسلط به اوضاع باعث شد که با آنها درگیر شوم و یکی از آنها که چاقو داشت را به زمین بزنم و موقعیت خودم را برای فرار محیا کنم اما از شانس بد من موقع دویدن پایم پیچ خورد و من هم نقش بر زمین شدم. در این حال بود که پسر چاقو به دست از جای خود بلند شده و دوباره به سراغ من آمد اما این بار عصبانی تر. در این لحظه بود که شروع به داد و فریاد کردم و همسایه ها هم که از قضیه با خبر شده بودند از پنجره خانه شروع به فریاد زدن کردند و باعث ترس زور گیرها شدند. من که باز فضا را محیا دیدم از جا بلند شدم و شروع به فرار کردم اما مثل اینکه دست بردار نبودند و بازهم برای گرفتن وسایلم شروع به تعقیب من کردند اما خوشبختانه با رسیدن به خیابان اصلی به یکی از مغازه ها پناه بردم و توانستم خودم را نجات بدهم. خدا را ۱۰۰ هزار مرتبه شکر که نه اتفاقی برای خودم افتاد و نه برای وسایلم چون اگر برده بودند هم من و هم یک نفر دیگر بد بخت می شد چرا که اطلاعات بسیار حساسی در گوشی موبایل خودم داشتم. اما چند نکته در خصوص این قضیه. جالب است بدانید این اتفاق دقیقا زیر پنجره خانه خودمان اتفاق افتاد یعنی جلوی منزل خودمان هم امنیت نداریم. دوم براداران زحمت کش نیروی انتظامی با حرف مانع از طرح شکایت من علیه آنها شدند. سوم واقعا با توجه به شغل حساس من(خبرنگاری) چه تضمینی برای اسناد و مدارک و جان ما خبرنگاران وجود دارد و چه کسی مسئول جان ماست؟ چهارم با توجه خلوتی بیش از حد کوچه محل زندگی ما و سابقه زورگیری های مختلف در این کوچه و اطلاعات مکرری که ما به نیروی انتظامی دادیم چرا این کوچه همچنان محل وقوع جرم است و نظارتی بر روی آن نیست؟ پنجم طرح امنیت اجتماعی به کجا رسید؟