تبليغاتX
یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

divaneh

دیوانه

divaneh

http://divaneh.blogfa.com

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

همه همسایه ها فکر می کنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر می کنیم آنها دیوانه اند. در حقيقت همه راست می گوئیم. (چارلز بوکوفسکی)

یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین

 
کاربر مهمان، خوش آمديد!   امروز  
 
فهرست اصلی
لينکهاي سريع
صفحه اول
آرشيو
ايميل
موضوعات





آرشيو مطالب
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383

لينکستان
اگر مي خواهيد با وبسايت ما تبادل لينک کنيد لينک ما را با نام " یادداشتهای یک دیوانه از دارالمجانین " قرار دهيد و در بخش تماس با ما و يا نظرات لينک خود را قرار دهيد.
10 راز برای لذت بردن از سفر
راههایی برای داشتن یک خواب راحت
ایرانی از نگاه دیگران
نکاتی در خصوص کوچک کردن شکم
چه طور تقاضای افزایش حقوق کنیم
بیماری خشم
رازهای باریک اندامان
برای دریافت اکانت رایگان رپیدشیر عضو شوید
آدرس دیگر وبلاگ من 3
آدرس دیگر وبلاگ من2
آدرس دیگر وبلاگ من1
لحظه شمار پایان ریاست جمهوری احمدی نژاد
آی ام علی دایی!!!
عکسهای برگزیده رویترز در سال 2007
با ترس و لرز در مثلث تاريخ، روان‌شناسی و فلسفه(امید نجوان)
اعلامیه ترحیم بانو هن
عکس احمدی نژاد در دادگاه روزنامه سلام
آناهید زنی در آستانه 6 فصل سرد
بیائید با هم پول پارو کنیم!
بانک آلمانی مبادلات خود با ایران را قطع کرد
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشيو تماس با ما


قایم باشک

اين روزها يك گمشده دارم. يك گمشده دوست داشتني... يك گمشده اي كه مي دونم كجاست... اما نمي دونم چي فكر مي كنه... اون هم يك گمشده داره... شايد من گمشده اش باشم... شايد هم يكي ديگه... شايد من گمشدم توي قلبش... شايد هم هر دو گم شديم و داريم دنبال هم مي گرديم... من كه از دلش خبر ندارم. شايد هم دنبال من نگرده... چه مي دونم... فقط مي دونم كه چشم انتظارشم... انتظاري كه چند ماه اما يك عمر مي گذره... انتظاري كه مي تونه يك شروع باشه و شايد هم يك پايان... و من و او مانده ايم در اين قايم باشك زندگي...

دیوانه چهارشنبه 1388/02/23  نظر بدهید!

اينم از هستي خانوم

این روزها همه دلایل دست به دست هم دادند تا بهترین روزهای زندگیم را پشت سر بگذارم. یکی از دلایل خوبش هستی خانم هست. هستی دختر برادرم هست که فقط ۴ روز از به دنیا آمدنش می گذره... بعد از نگار که دختر برادر بزرگم هست حالا برادر دومیم هم صاحب هستی خانم شد...

 بترکه چشم حسود و بخیل

دیوانه جمعه 1388/01/21  نظر بدهید!

بار دیگر روز تولدم

روزهای فصل پائیز همیشه اوقات خوشایندی برای من بودند. هوای بارانی لطبف، راه رفتن روی برگهای زرد و وزش بادهایی که با خودش هزارتا برگ زرد و قرمز همراه می آورد، اما آن چیزی که بیشتر از همه این فصل را برای من دل نشین می کنه سال روز تولدم هست که با شروع مهر ماه و فصل پائیز برای رسیدن این روز لحظه شماری می کنم. بله من 7 آذر متولد شدم. به مقدسی عدد 7 و زیبایی نام آذر و لطافت تمام نشدنی پائیز. تمام اینهاست که پائیز هزار رنگ را برای من دل نشین می کند. اگرچه روزهای سختی را در غربت پشت سر می گذارم اما فرا رسیدن سالروز تولدم این پیام را برای من به ارمغان می اورد که روزهای سخت هم تمام شدنی هستند و بعد از هر سختی، آسانی نهفته است. در کنار این همه خوبی تنها نکته ای که کمی آزارم می دهد دور بودن از خانه و دوستان است و اینکه جشن تولد گرفتن امسال به طور کل منتفی شده و بعید هست که امسال شادباش روز تولد بگیرم. با این حال خدا را شاکر هستم که سالی دیگر عمر با عزت در زیر سایه پدر و مادر عزیزم به من هدیه کرد و سالم و سلامت مشغول گذران زندگی پر فراز و نشیب هستم. خدایا شکرت...

پی نوشت:
۱- اونقدر فحش شنیدم که پسر چرا روحیه خودت را باختی تصمیم گرفتم برای جشن تولدم یه مطلب سرشار از امید و روحیه بنویسم.
۲- چون ممکنه تا یک ماه دیگه به اینترنت دسترسی نداشته باشم مطلب را ۳ روز جلوتر نوشتم.
۳- ببخشید برای خودم نوشابه باز کردم.

دیوانه دوشنبه 1387/09/04  نظر بدهید!

شعرهای شبانه

دلم امشب صاف است

آسمان هم آبی...

پدرم قلیانی دارد

که صدایش به اندازه ی غار غار کلاغان در سر صبح است

می نشیند لب بوم

می کشد قلیان

تا که با آوازش نتوانم شعر بگویم

اما........ 

آسمان با من همراه است

و نسیمی که یاد تو را دارد

تا فراموشت نکنم

چند خطی خاطره هم بد نیست

تا دلم با یادت اندکی تازه شود

یا که شعرم کمی اندازه شود

اما هرچه که هست می دانم

که فقط جای تو تنها خالیست...

 

 

پی نوشت:
آدم بعضی وقتها که احساس می کنه باید شعر بگه، اما هرچقدر فکر می کنه و با کلمات بازی می کنه هیچ چیزی به ذهنش نمی رسه اما بعضی اوقات زمانی که توی تختخوابت خوابیدی و پلکات کاملا سنگین شده، شعری قشنگ به ذهنت می رسه که به هیچ وجه نمی شه از آن گذشت و مجبور می شی که با هزار زحمت از جای خودت بلند بشی و آن شعر را ثبت کنی. این شعرهم جزو همین دسته است.

دیوانه یکشنبه 1386/03/27  نظر بدهید!

توهمات یک بعدازظهر تعطیل!!!

توي خونه تنها، دراز كشيدم روي كاناپه، آفتاب كم كم داره آخرين پرتوهاش رو به خونه مي تابونه، بعد از ظهر به روز تعطيل دلگير.

 صداي فرهاد فضاي خونه رو پر كرده
" تو هم با من نبودي
مثل من با من
وحتي مثل تن با من
تو هم با من نبودي
آنكه مي پنداشتم
بايد هوا باشد
و يا حتي گمان مي كردم اين تو
بايد از خيل خبرچينان جدا باشم
تو هم با من نبودي
تو هم با من نبودي"
بغضي عجيب گلوي منو فشار مي ده، نمي دونم چرا صحنه هاي زندگيم جلوي چشمم مي آد، دقيقا مثل آدمي كه مرگش نزديكه. هميشه دوست داشتم كه مرگم پر سر و صدا باشه، يعني همه بفهمن كه من مردم!!! گرچه خيلي ها خوشحال مي شن، اما چند نفري هستن كه مي خوام حداقل با مرگم دلشون رو به رحم بيارم.
به خيلي چيزا فكر مي كنم، به خيلي از حادثه ها به همه خوبي ها به خيلي از بدي ها، به اتفاقاتي كه در اين چند سال به من گذشت. آشنايي ها. قهر كردن ها. سفرها. موفقيت ها. شكست ها و ...

و هزار فكر و خيالي كه مي تونه تو عصر يه روز تعطيل كه تنها هستي سراغت بياد.
ديشب مادرم به من گفت "اگر مقطع بالاتر دانشگاه قبول بشم و سربازي نرم مي خواد برام زن بگيره"، كلي خنديدم گرچه بغض دلم رو گرفت، گفتم انشاالله 100 سال ديگه!!! گفت: "پس مي خواي عذب اوقلي بموني؟"
گفتم: شايد...

اي كاش مادرم مي دونست كه براي فراموشي شكست هاي زندگيم 10000سال وقت مي خوام. نمي دونم شايد بيشتر...مهم فراموش كردنش هست...
وقتي كلاس اول دبيرستان رفتم يه معلم داشتيم كه مدام مي گفت "شما بزرگ شديد، از الان بايد براي آينده خودتون برنامه ريزي كنيد"

"من خيلي فكر كردم... تو فضاي كودكي اول به ازدواج... چقدر سخت بود كه يك زن مناسب براي خودت پيدا كني! خنده داره مگه نه؟... بعدش حساب مي كردم كه اگر به طور متوسط بتونم ماهي 150 هزار تومان درآمد داشته باشم مي تونم در عرض 5سال يه پرايد سفيد رنگ براي خودم بخرم... بعدش با زنم برم شمال... خيلي خنده داره؟حق مي دم كه بخندي. اما مطمئن باش اگر من هم روياهاي تو رو بدونم حتما خندم مي گيره...همين طور ادامه مي دادم در عرض 10 سال بايد يه خونه نقلي كه يه حياط كوچيك براي پارك كردن ماشينم داشته باشه و يه باغچه كه هر روز بعداز ظهر كنارش وايسم و گلاي اون رو آب پاشي كنم..."

و فرهاد بازهم خواند

"تو فكر يك سقفم

يه سقف بي رزون

يه سقف پار برجا

محكم تر از آهن

سقفي كه تن پوش

حراس ما باشه

تو سردي شبها

لباس ما باشه

سقفي اندازه قلب من و تو

واسه لمس طپش دلواپسي

براي شرم لطيف آينه ها

واسه پيچيدن بوي اطلسي

زير اين سقف با تو از گل

از شب و ستاره مي گم

از تو  و از خواستن تو

مي گم و دوباره مي گم..."

چقدر خام بودم... زندگي بسيار نامرد تر از اين بود كه مي گذاشت راحت به مقصدم برسم.

نگاهي به آينه روي ديوار انداختم. چقدر بزرگ شده بودم. بزرگ؟ نمي دونم... شايد هم يزرگ نشده بودم اما انگار همين ديروز بود كه براي ديدن خودم توي آينه بايد از چهارپايه استفاده مي كردم...

هميشه دوست داشتم كه صورتم مو داشته باشه. آخه هركي كه صورتش مو داشت براي من خيلي بزرگ بود. گرچه الان موهاي صورتم رو با تيغ مي چينم تا هيچكس نفهمد كه من بزرگ شدم...

چقدر زود دير مي شود...گرد گذر زمان بر روي صورتم نشسته بود و هنوز هيچ كدوم از آرزوهاي كودكي ام نرسيده بودند تا بتونم از درخت روياهام بچينموشون.

 آينه همه چيز رو به من مي گفت...آينه راست مي گفت...

و فرهاد خواند...

"مي بينم صورتكمو تو آينه
با لبي خسته مي پرسم از خودم
اين غريبه كيه از من چي مي خواد
اون به من يا من به اون خيره شدم
باورم نمي شه هرچي مي بينم
چشمام رو يه لحظه روي هم مي ذارم
به خودم مي گم كه اين صورتكه
مي تونم از صورتم برش دارم

مي كشم دستمو روي صورتم

هرچي بايد بدونم دستم مي گه

منو توي آينه نشون مي ده

مي گه اين توئي نه هيچكس ديگه..."
بزرگ شدم يعني قدم بلند تر شد. فصل تازه زندگي... عاشق شدن... عاشق ماندن...شكست خوردن... يادم هست اولين شكست... مهم نيست مي خواهم فراموش كنم... شما هم فكر كنيد كه چيزي يادم نبود...مهم غرورم بود كه نشكست...

و فرهاد...

" با صداي بي صدا
مثل يه كوه بلند
مثل يه خواب كوتاه
يه مرد بود يه مرد
با دستاي فقير
با چشماي محروم
با پاهاي خسته
يه مرد بود يه مرد
شب با تابوت سياه
نشست توي چشماش
خاموش شد ستاره
افتاد روي خاك
سايه اش هم نمي موند
هرگز پشت سرش
غمگين بود و خسته
تنهاي تنها
با لبهاي تشنه
به عكس يه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره قطره- قطره آب قطره آب
در شب بي طپش
اين طرف اون طرف
مي افتاد تا بشنوفه
صدا صدا
صداي پا صداي پا"

چه فرقي مي كرد...بايد از اول شروع مي كردم. از صفر مطلق... بايد دوباره عاشق مي شدم...بايد زندگي مي كردم... سهم من از زندگي خيلي بيشتر از اينهاست... مگه نه... مشاورها چقدر قشنگ حرف مي رنند... اينها رو مشاور دانشگاه يادم داد... شروع كردم يه شروعي كه هنوز ادامه داره... چه بد... كاش شروع نمي كردم... آخه به جز باد هيچ چيز ديگه پشت سرم نيست...

و اين فرهاد بود

"گنجشگك اشي مشي

لب بوم ما نشين

بارون مي آد خيس مي شي

برف مي آد گوله مي شي

مي افتي تو حوز نقاشي

خيس مي شي

گوله مي شي

مي افتي تو حوز نقاشي

كي مي گيره؟ فراش باشي

كي مي كشه؟ قصاب باشي

كي مي پزه؟ آشپزباشي

كي مي خوره؟ حكيم باشي

گنجشگك اشي مشي"

 دلم چقدر براي بارون تنگ شده...براي اينكه زيرش راه برم... سيگار دود كنم...فكر كنم...به خودم...به خدا...به مردم به جز كسي كه ديگه دوستش ندارم...3بار سلام. 3بار خداحافظ... نه خداحافظي تو كار نبود...

فرهاد...

"جغد بارون خورده اي تو كوچه فرياد ميزنه

زير دبوار بلندي يه نفر جون مي كنه

كي مي دونه تو دل تاريك شب چي مي گذره

پاي برده هاي اسير زنجير غمه

دلم از تاريكي ها خسته شده

همه درها به روم بسته شده

من اسير سايه هاي شب شدم

شب اسير طور سرد آسمون

پا به پاي سايه ها بايد برم

همه شب به شهر تاريك جنون

دلم از تاريكي ها خسته شده

همه درها به روم بسته شده"

و چه بد صحنه اي است كه زير باران خدا، با چشمانت شاهد باشي كه دستاني غريب به دستان تنهاترين عشقت گرمي مي پاشد...كاش كور بودم...كاش...

و فرهاد

.

.

.

.

.

.

.

.

صدايي ديگه نيست... سكوت مرگ خانه رو گرفته... بخوان... فرهاد بخوان...

تو هم تنهايم مي گذاري؟

مهم نيست...

مي دونم كه از دنيا خودم را هم ندارم...

چه فرقي مي كنه...

آسمان آبي بود حالا سياه؟

چه فرقي مي كنه؟

مهم غرورم بود كه اين بار خرد شد...

چه فرقي مي كنه؟

چه فرقي مي كند كه زندگي چيه؟

 

"شايد زندگي همين باشد"

 


"زندگي آنچه زيسته ايم نيست بلكه آن چيز است كه براي روايت از آن داريم"  گابريل گارسيا ماركز

 

دیوانه چهارشنبه 1385/08/10  نظر بدهید!

عجب!!!

عجب دارد

راه و رسم این دنیا

که دوست داشتن تو یا نداشتن من

برای هیچ کس مهم نیست!

خوب باشد

حرفی نداریم!!!

 

دیوانه شنبه 1385/07/15  نظر بدهید!

وقتی که قدیس هرزه شد

فاتحه نجابت را باید خواند

عکس از دوست ندیده ام ساتیار امامی

دیوانه جمعه 1385/05/20  نظر بدهید!

قاتل عشق

همين روزا ميان دست گيرت مي کنن

دست بند به دست ميان مي برنت

جزئيات جنايت هنوز مشخص نيست

اما اثر انگشتت روي قلب شکستم مونده

اثر انگشتش رو خودتون بذارید!!!

عکس فوق العاده:

؟

؟؟؟

دیوانه چهارشنبه 1385/03/24  نظر بدهید!

عفت سنگ

ای میان  سخن های سبز نجومی!

برگ انجیر ظلمت عفت سنگ را می رساند

دیوانه شنبه 1385/03/13  نظر بدهید!

نگاه کن چه فروتنانه برخاک مي گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق خداست

دیوانه چهارشنبه 1385/02/20  نظر بدهید!

2رکعت در دل

خدایا امشب یا مرگم را برسان یا....

نمی خواهم...

همان مرگ هم برایم کافیست...

آخر مگر مرگ هم یک هدیه آسمانی نیست؟

زمان ارسال: ساعت صفر عاشقی

دیوانه چهارشنبه 1385/02/06  نظر بدهید!

باز بگو خداحافظ

امروز دوباره دیدمش

بدون سلام

آن هم در جائی که نمی توان نگاه ها را از هم پنهان ساخت

این بار دیگر نگفت که "سلامت کو"

آخرین بار که هم صدا بودیم

به او گفتم

"خداحافظ"

و امروز یک سال و یک ماه می گذرد که با هم سخنی نگفتیم

کفش هایش هنوز رنگ گذشته ها را داشت

اما قلبش را نمی دانم

و نگاه هایی که در پس بی کلامی ها پنهان بود

سرش را بر شیشه قلب اسب آهنی گذاشت

و شاید حسرت روزهای گذشته را می خورد

شیشه ها هم نمی خواستند که نگاه ما دوباره گره بخورد

آشوب قلبم روح را بر بدنم حرام کرده بود

اما جسم  از آشوب قلب بی خبر

شاید هم از سنگینی نگاه  بی حرکت بود

نگاهمان را به آن سو می دواندیم

انگار که نه من بودم و نه او

آرزویم بود که از قلبش خبری داشتم

قلبی که روز هاست دیگر سراغی از من نمی گیرد

و باز نوبت خداحافظی بود

این بار نگفتیم

"خداحافظ"

دیدن "ن.خ" مصادف با 30/1/85 ساعت 9:30 صبح

دیوانه چهارشنبه 1385/01/30  نظر بدهید!

بازی زندگی

بازی هایمان عوض شد

دیروز برای امروز گرگم به هوا

امروز برای فردا به دنبال حوا

و فردا به یاد روزها در حسرت یادها

و آرزوهایم سوخت...

دیوانه دوشنبه 1385/01/14  نظر بدهید!

يک سال گذشت

خداي من ، يک سال گذشت هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم خداي من ، هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم . خداي من ، يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز. چگونه است که رهايم نميکني؟ چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم؟
اين چه رسم خدايي است؟ خداي من آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد. تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟ اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار . اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال . خداي من بندگي ام را بپذير ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا.
خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال .
خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد .
چه مبارک تقديري! 
                                   

                                 سال نو بر دیوانگان همیشه بیدار مبارک

دیوانه یکشنبه 1384/12/28  نظر بدهید!

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال کاخ هاي استبداد را آتش زد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال فقر را آتش زد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال قاشق هاي پر از طعام را به هم زد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال به فقر زردي داد و از آزادي سرخي گرفت

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال عاشق شد

                                                                        عاشق ماند

                                                                                  و عاشق مرد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال از روي سفره هاي خالي پريد و به بوي نان رسيد

کاش مي شد در شب چهارشنبه آخر سال به فکر آخرين جهارشنبه آخر سال بود

                                                 

با تشکر از اشکان عزیز

دیوانه سه شنبه 1384/12/23  نظر بدهید!

8مارس بر وارثان حقيقي‌اش گرامي باد ؛

گرامي باد بر زنان زحمتکشي که نقش زندگي را در دستان پينه بسته آنها مي‌توان ديد، گرامي باد بر زنان معلم، زنان کارگر، گرامي باد بر زناني که با فروختن تن خود در خيابانها براي فرزندان خود شام عيد تهيه مي کنند، گرامي باد بر زناني که همسر خود را از دست داده‌اند اما اميد خود را به زندگي نه، گرامي باد بر زنان عاشق سرزمينمان که در غربت پير مي‌شوند، گرامي باد بر زنان جنگ‌ زده، زنان مصيبت ديده، گرامي باد بر زناني که حتي نمي‌دانند در اين دنياي بي‌کران روزي هم براي آنها وجود دارد ... و گرامي باد بر آنانکه با قلم، تباهي درد را، به چشم جهانيان، پديدار مي‌کنند ...

  

 

     

 

  

دیوانه چهارشنبه 1384/12/17  نظر بدهید!

آزادی

سالها که می گذرد

همه از ما بی خبرند

همه در پی گذار خود

همه از عشق بی ثمرند

بهاران گم می شود

شبها بی ستاره است

رودها خشک می شوند

عشق ما رو به آخر است

دیوانه سه شنبه 1384/12/09  نظر بدهید!

روز مرگ

نمی دونم خیلی مطلب تو ذهنم بود که بنویسم اما دست نگه داشتم که ذهنیاتم تکمیل تر بشه. اول قصد داشتم تا درباره گستاخی غرب در اهانت به مقدسات بنویسم اما ترجیح دادم که وارد این موضوعات نشوم. بعد خواستم تا در خصوص ارجاع پرونده فعالیت های هسته ای بنویسم اما باز هم صبر می کنم تا اتفاقات بیشتر روی بدهد و ذهنیات و تفسیر من از ماجرا بیشتر شود. فعلا شما را با مهمون کردن به قطعه ای که خودم سرودم به آینده می سپارم تا بلکه...

گفتم و رفتم

و شاید روزی برگردم

که آن روز وقت مرگ گلبرگ های اطلسی است

برای من که در صحرای سوزان وجود توِ خود را شناختم

باشد که روز مرگ من روزی خدایی باشد

دیوانه دوشنبه 1384/11/17  نظر بدهید!

آخرين مطالب ارسالي
تولدت مبارک
دلم از کسی گرفته
لرزه شهر و لرزه من
روزهای دل تنگی
یه تقویم پر از زمستون
بی تو یک اربعین بی قراری
مزرعه ياد تو
شب هاي بي حاصل
اين چرخ روزگار
به یاد همه روزهای با تو بودن
درباره وب
همه همسایه ها فکر می کنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر می کنیم آنها دیوانه اند. در حقيقت همه راست می گوئیم. (چارلز بوکوفسکی)

آمار کاربران
 
چه کساني به ما لينک دادند؟

نوسندگان

لينک دوستان
پروفسور کاظم معتمدنژاد
استاد یونس شکرخواه
دکتر احمد توکلی
استاد كاظمي دينان
امير لعلي(قلمهاي سرخ)
مرجان حاجی رحیمی
علی جورابچی
دریا و آسمان
ابوذر رحیمی(فاراد)
ثمانه اکوان
احسان مازندرانی
محمد حسين جاني پور
روزبه با فهم علمداری
اشکان آوازه طلب
علیرضا صمدی(جوان ایرانی)
نوشتن نه همین و تمام
خورشیدنام(کشکول)
نقطه پایان
روشن نوروزی
جبهه دوم خرداد
زندگی زیبا(الهه)
قصه عكسهاي من(الناز صفات)
گل یاس(رضا پیکرنگار)
شاید بهتر است بمیریم(آرش بابایی)
آزادي و حقوق جوانان
گاهي سكوت!
دختر يوحنا
اميد وهاب زاده
محمد جواد رفيع پور
كوچولو مي نويسد
محمدجواد زمان آبادي
خبرنامه دانشجويان دانشگاه علامه
دلشوره هاي يك روزنامه نگار(شيوا آبا)
هميشه با تو
اميد نجوان
احسان رافتي
سنگ كاغذ قيچي
تهمينه حدادي
لبافي واحد مركزي خبر
تابستان 63(محمد جعفري)
وبلاگ گروهي بچه هاي دانشكده انجمن صنفي
اول شخص مفرد
كافه katz
بكتاشيه نيوز
نور نوشت(حنيف شعاعي)
فتوبلاگ پرتقالي
پرواز آخر
منصور اولي
ديبا(مريم علايي‌پور)
گفته‌ها و ناگفته‌هاي امير آشتياني
آئينه افكار(امير رفعتي)
يادداشتهاي روزانه دلارام
پول شيرين ايراني
معصومه هدهدي
شقايق آرمان(گل سوار قايق)
اينجا دانشكده است؟
سعيد آگنجي
بايكوت (وحيد ايماني)
آدم معمولي(حسين عاملي)
پرستو كريمي
بی حجاب
روياي پاك
سردار عشق
گزارش جوان(مصطفی خدابخشی)
خليج سبز(نعيم شرافت)
مجتبي سرمدي
قالب وبلاگ

بخش ويژه

صفحه اصلي  |  آرشيو |  لينکستان  |  تماس با ما




 Design By setareh.net & Publish By setareha


www.setareha.net

قالب وبلاگ

Free Template Blog

بهترين فيلم هاي 2009

فيلم چاك و لري (طنز)